امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

نه و ده ماهگی نازنازم

1393/12/17 10:30
نویسنده : فاطیما
228 بازدید
اشتراک گذاری

سلام شیرین تر از عسل بوس

خوبی مامانی؟

الان که دارم این مطلب رو مینویسم ازت دورم و کلی غصه دارم, ایشالا تا دو ساعت دیگه حرکت میکنم که بیام پیشت. بعد از کلللی بررسی و سنجیدن جوانب به این نتیجه رسیدیم که با خودم نیارمت مهد محل کارم, هم دلم نمیومد صبح زود بیدارت کنم و تو هوای سرد بیارمت بیرون از خونه, هم میترسیدم خدای نکرده مریض بشی, هم اینکه فکر میکردم دو تا مربی نمیتونن همزمان به ۷_۸ تا بچه برسن, درسته که خودم میتونستم بهت سر بزنم ولی اذیتهاش برات بیشتر بود! خلاصه قرار بر این شده که صبح ها مامان جون بیاد خونمون و تا ساعتی که میخواد بره مدرسه پیشت بمونه و بعد از اون یه خانوم مهربون که از آشناها هستش بیاد و ازت نگهداری کنه تا زمانیکه مامان جون از مدرسه برگرده, خودمم هر روز ساعت ۱ میام خونه پیش عشق نازم پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

البته این تصمیمات به همین راحتی که اینجا نوشتم گرفته نشده, مامان کلی اذیت شدم و ناراحتی کردم و گریه کردم, مخصوصا روز اول که ازت دور شده بودم خیلی ناراحت بودم و توی محل کار مدام گریه میکردم و نگرانت بودم, همش حسرت این رو داشتم که کنارت باشم  تو از بس شیرین و عشقی که دلم نمیخواد یک ثانیه هم ازت جدا شم چه برسه به ۴_۵ ساعت, اما از خدا خواستم دلم رو اروم کنه و پسر نازم رو اول از همه به خودش سپردم تا مراقبت باشه نفسم. منم هر شب غذاهای فردات رو آماده میکنم و تو یه برگه مینویسم که خاله چه غذاهایی بهت بده، خاله هم هر روز بهم زنگ و اسمس میزنه میگه خیالت راحت باشه امیرصدرا حالش خوبه

راستی نقل مکان کردیم به خونه جدیدمون, وقتی برای جابجایی و اسبابکشی آماده شدیم وسایلت رو جمع کردم و با خونه قبلی خداحافظی کردی و رفتیم خونه مامان جون, در روز چند ساعتی میذاشتمت اونجا و میوندم وسایل رو جمع میکردم, بعد از اسبابکشی هم میرفتم خونه جدید و کارها رو میکردم, بابایی هم این مدت مجبور بود اهواز باشه و فقط پنجشنبه ها تهران بود, خلاصه که حسابی دست تنها بودم, مامان جون هم که از شما نگهداری میکرد و نمیتونست بیاد کمکم, نمیدونی چقدر این مدت سخت گذشت, ولی به هر حال تموم شد و درست روزیکه نه ماهگیت تموم شد پاهای کوچولو و نازتو تو خونه جدید گذاشتی, خوش اومدی پسرم محبتمحبتمحبت

روز اول انگار محیط برات ناآشنا بود مدام دوست داشتی تو بغلم باشی تا کم کم به محیط عادت کردی و روی زمین هم میمونی, دیگه اینکه یه اتاق خیلی قشنگ برات آماده کردم گل ناز مامان, ریسه اسمت رو از قبل سفارش داده بودم و زدم به دیوار اتاقت خیلی زیبا شده, فرش و پرده اتاقت رو هم داده بودم بشورن و مرتب و تمیز باشه. من که خونه جدید رو خیلی دوست دارم پسرم, فکر میکنم تو هم با من هم عقیده باشی عشقم

این عکسای اتاق نازت:

تا قبل از این اسبابکشی، شما داشتی خیلی بهم وابسته میشدی و همش دوست داشتی پیشت باشم، اما این چند روز که گذاشتمت پیش مامان جون کم کم عادت کردی و همین مساله باعث شد که راحتتر پیش خانومی که ازت نگهداری میکنه بمونی، البته قبلش چندبار اومد خونمون و باهات کلی بازی کرد تا باهاش دوست بشی

اوایل این ماه برات یه جشن دندونی خودمونی هم گرفتیم, البته من که کاری نکردم, مامان جون آش پخت و میوه و ... آماده کرده بود و دعوتمون کرد خونشون, ما هم رفتیم و از آش خوشمزه بهت دادم و نوش جان کردی, مامان جون و باباجون هم بهت کارت هدیه دادن که با پولش برات صندلی ماشین خریدیم، دایی جون هم برات یه کامیون بزرگ اندازه خودت گرفته بود که ۱۳۰ کیلو وزن رو تحمل میکنه, میری پشتش میشینی و تو خونه دورت میدم کلی حال میکنی، اینم عکسش:

مامانی توی این ماه شش تا دندون درآوردیا ناقلا, انقده بامزه ست دندونات که نگووو, عاشقشونم, گاهی میزنیشون به هم و میخندی, به هر چیزی که فک کنی صدا میده هم میزنی مثلا لیوان و قاشق و ...

راستی نازنینم کلمات جدیدی که از اوایل همین ماه میگی اینان:ماماماما, نه نه نه نه,دای دای دای

دیگه کامل برای مدت طولانی و بدون هیچ کمکی میشینی, زیربغلت رو بگیریم می ایستی, به کمک مبل و میز و ... هم تنهایی می ایستی، به سرعت سینه خیز میری و داری تلاش میکنی چهاردست و پا بری, با زبون و دهنت کلی ادا درمیاری, دست دستی میکنی, یه بار بابایی اومد بهت توپ بازی یاد بده و توپ رو مینداخت سمتت که توهم همینکارو بکنی, فورا یاد گرفتی و توپ رو برداشتی و انداختی سمت بابایی, کلی هم ذوق میکردی خوشگلم, یه بار بردمت جلو عکست گفتم امیرصدرا ناززززی, تو هم سریع دستت رو کشیدی به عکس و ناز کردی, بعد از اون هر وقت میگم مامانو ناز کن, دستتو میکشی به صورتم و ناز میکنی, قربونت بشم من قلب مامان پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

یه خبر خیلی مهم هم این که انتقالی بابایی هم بسلامتی انجام شد هورااااااااااا, دیگه بابایی اهواز نمیره و همیشه پیشمونه خداروشکر :-)

دیگه اینکه انقدر مهمون دوست داری که اگه کسی خونمون باشه هر چقدرم خوابت بیاد نمیخوابی و دلت میخواد پیش بقیه باشی, اسباب بازی هات رو دوست داری ولی با هر کدوم فقط چند دقیقه بازی میکنی و بعدش یه چیز جدید میخوای, بیشتر از اسباب بازی هات به وسایل خونه و آشپزخونه علاقمندی, عااااشق شارژر و کنترل و اینجور چیزایی, مامان جون بینیت رو میگیره میگی مگ مگ مگ مگ

از برنامه های تی وی عاشق پیام های بازرگانی و قرآن و نوحه و اذان هستی و با دقت نگاه میکنی، بیشتر وقتا باید یکی از این برنامه ها پخش بشه تا غذات رو بخوری

وقتی ازسرکار میام انقد ذوق میکنی و تند تند تند دست و پا میزنی که بغلت کنم, منم فورا بغلت میکنم و انقدر میبوسمت و فشارت میدم که دلتنگیام برطرف شه پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

قسمت بد ماجرا غذا خوردنته که هیچ تعریفی نداره, کلی برات غذا آماده میکنم آخرش به زور جلو تی وی چند قاشق میخوری و تمام! فقط اگه پیام بازرگاتی پخش بشه تند تند دهنت رو باز میکنی و کل غذا رو میخوری! تخم مرغ رو بیشتر از بقیه غذاها دوست داری و بهتر میخوری. علاوه بر این آب و ماست هم خیلی دوست داری, خودت شیشه آب رو برمیداری و با لذت آب میخوری!

تا الان چندباری خواستیم بذاریمت تو روروئک ولی ظاهرا خوشت نمیومد, اما جدیدا علاقمند شدی و توش میمونی و با دکمه هاش صدا درمیاری و میخندی! البته من شنیدم روروئک خیلی خوب نیست، شاید در هفته یک بار به مدت 5 دقیقه بذارمت توش فقط برای اینکه با دکمه هاش بازی کنی.

جدیدا میگی قَدقَدقَدقَد، دوری دوری دوری، بُدی بُدی بُدی، پوف پوف پوف ...، بازی کلاغ پر رو یاد گرفتی و تا میگیم کلاغ انگشت اشاره ات رو میاری میذاری رو زمین، مفهوم بده، بیا، بگیر رو میدونی و وقتی میگم بیا پیش مامان تندتند میای. وقتی به چیزی که نباید دست بزنی بگیم نه دست نزن فورا دستت رو میکشی عقب، الهی فدای پسر حرف گوش کنم بشم من. بازی اتل متل هم دوست داری، وقتی که بازی رو تموم میکنم میزنی رو پات و یه چیزایی میخونی که یعنی دوباره بازی کنیم. بهت میگیم مثلا این اسباب بازی رو بنداز پشت کامیون میندازی، میگیم اینو بذار کنار این، سریع میذاری. قربونت بشم زرنگمممم، باهوشمممم

تقلید کردن رو خیلی دوست داری و عاشق این هستی ک از صداهات تقلید کنم یا برعکس تو از کارام تقلید کنی, یه بار باباجون اومد آمد بخوره یهو گفتی بَه، یعنی آبه. وقتی کسی لباس میپوشه که بره بیرون همه توجهت به اون شخصه و میخوای که با خودش ببرتت، وقتی هم واقعا میخوایم بریم بیرون هی تو راه پله و آسانسور میگی ئه ئه ئه ئه و میخندی و خوشحالی میکنی

از زمانیکه رفتم سرکار صبح ها راس ساعت 6 بیدار میشی و مامان جون باید بغلت کنه و حواست رو پرت کنه تا ما بیایم بیرون، علاوه بر اون تا صبح چندبار بیدار میشی نگاه میکنی ببینی هستم یا نه، وقتی میبینی هستم دوباره میخوابی الهی بمیرم برات مامانی. راستی یه شب شیشه شیرت بالاسرت بود، یهو بیدار شدم دیدم خودت شیشه رو برداشتی داری شیر میخوری اونم با چشم بسته، انقد این صحنه برام جالب بود که کلا خواب از سرم پرید نشستم نگات کردم تا آخر شیرت رو خوردی و شیشه رو گذاشتی کنار و خوابیدی 

یه سری اسباب بازی داری که کوک میشه و راه میره، اونا رو کوک میکنیم وقتی حرکت میکنه تو هم بدو بدو دنبالش میری که سریع بگیریش، وقتی میگیری تشویقت میکنیم و دست میزنیم، حالا جدیدا یاد گرفتی تا میگیریش سرت رو میاری بالا نگامون میکنی که یعنی دست بزنین

کم کم عید هم داره میرسه و کلی سرسبزی و طراوت با خودش میاره، امسال اولین نوروز دردونه مامانه و به یاد موندنی ترین نوروز عمر منه، لباسای نوت رو آماده کردم عزیزدلم، فقط باید دو دست لباس تو خونه ای با چندتا جوراب برات بخرم. تو فکرم که انشالا یه تقویم برات سفارش بدم تا با دست خودت به کساییکه دوست داری هدیه بدی. این روزا مدام با خودم فکر میکنم که سال 93 بهترین سال زندگیم بود، قشنگترین اتفاق زندگیم، مادر شدن، تو این سال افتاد، ناب ترین احساسات و عاشقانه های مادری رو تو این سال تجربه کردم، تک تک لحظه های بزرگ شدنت شیرین ترین لحظات عمرم بود که حلاوتش تا ابد توی ذهن من باقی میمونه عزیزتر از جونم

بزرگترین آرزوم تو سال جدید سلامتی و آرامش تو و بقیه اعضای خانواده ست پسر نازم

دوستت دارم نفس مامان

اینم یه سری از عکسات مامانی:

عاشق مهر و تسبیح و جانماز بغل

عاشق ماستی محبت

اینم تو فروشگاه رفاه چشمک

پسندها (2)

نظرات (2)

سما مامان مرسانا
21 اسفند 93 8:20
سلام فاطیما جونم خوبی؟امیر خان خوبن؟[سوالدووال]چند روزی می شد نبودی نگران شدم 10ماه شدن جیگری مبارک فاطیما جونم درک میکنم مادر نمیتونه یه لحظه هم از بچش دور بمونه گلم پست جدید گذاشتم خوشحال میشم سربزنی نظر یادت نره
کاظم پررررر
3 خرداد 94 14:58
سلام جیگرشو بخورم عاشق بیرون محسوب میشه. نازشو بگرده بابا